.خونه زندگی من..پارسا...خونه زندگی من..پارسا..، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

فندق برفی

چکاب ورود ب 3 ماهگی پسرم

سلام پسملکم امروز روز سختی هم برای من هم برای تو بود مامانی و همچنان هست تا خ.ب شی.صبح رفتیم قد و وزن انجام بدی و چکاب شی.که دکتر شما رو وزن کرد و گفت عالی هستی ب امید خدا.. وزنت=6کیلو گرم قدت=56سانت دور سر=39 بود عسیسم.. خیلی خوشحال شدم و دکتر راضی بود. ولی بعد از این که از اتاق اومدیم بیرون رفتیم اتاق بغلی برای واااااااااااااکسن مردم و زنده شدم پارسایی..خیلی لحظه ی سختیه مامانا میدونن.تازه از خواب بیدار شده بودی از بغل بابایی اومدی بغل من که شیر میخواستی و خانومه اول قطره ریخت تووووی دهانت و بعد روی رووووون راستت واکسن زد ولی تا اومدم جیغ و داد تو رو آروم کنم واکسن بعدی رو زد که دردش بیشتر بود بمیرم...
29 اسفند 1391

3 روز دیگه../

سلام پارسا جونم قربون شکل ماهت بشم ایشالا مامانی.. اومدم بگم که فقط 3 روز دیگه مونده تا عید بشه..تا سال جدید شروع بشه تا تو هم با ما وارد این سال بشی سال 1392..پارسال سر سفره ی هفت سین شما نبودی و ما هم رفته بودیم خونه ی مامان بزرگم.. ولی امسال میخوام خونه ی خودمون باشم چون پسرم با منه و خانواده ی 3 نفره ی ما کنار هم هستن ب خوشی و سلامتی انشاالله.. پارسا جونم بیا با هم دعا کنیم از خدا بخواییم که هفت سین امسال همه 1=سایه ی خدا 2=سلامتی 3=سرسبزی 4=سخاوت 5=سرشت نیکو 6=سالی سرشار از نعمت 7=سیب خنده بر لبان همه باشه انشاالله.. زندگی پستی و بلندی زیادی داره مامانی که ما اون رو امسال پشت سر گذاشت...
28 اسفند 1391

پایان دو ماهگی..

سلام پسر خوشمزه ی مامانی.. پایان دو ماهگیت و  ورود به سه ماهگیت مبارک پارسا مامانی جونم نمیدونی چه قدر خوشحالم که دو ماه رو ب پایان رسوندی وارد سه ماهگیت شدی.. ایشالا سالهای سال ب خوبی و سلامتی و شیرینی و دور از غم و غصه زندگی کنی پسمل مامان.. دوستت دارم عشقم.. چند روزه که رفتیم خونمون و خودم دارم فرزند داری رو بدون کمک مادرم تجربه میکنم.!!!!! اولش یه کوچولو سخت بود ولی باید خودم این کار رو میکردم. البته شبها بابا پیمان یه کم کمک میکنه.تو رو میندازه رووووو پاش. .اگه خوابت نبره یه کم باهات بازی میکنه تا خسته شی تا خوابت بگیره. یا تو رو نگه میداره تا من برم حموم. .خلاصه اینطوری... دو روز پیش هم با هم...
28 اسفند 1391

فقط 5 روز..

سلام مامانی جونم..عشق مامان پارسا جونم.فقط 5 روز مونده که 2ماهگی رو تموم کنی وارد 3 ماه بشی ب امید خدا.پسرم داره بزرگ میشه ماشالا..ایشالا با تن سالم و روزای بهتر از این وارد سال جدید میشیم.پسر من هم یه فندق گوگولی میشه تا اون موقع. دوستت دارم همیشه/پسرم /شیرینم/بهترینم..پارسال سر سفره ی هفت سین از خدا یه نی نی سالم و صالح خواستم ..ممنونم خدا که صدامو شنیدی و این دعای لحظه ی تحویل سال برام مستجاب کردی..مرسیییییییییییییی  خدایاااااااااااا ...
20 اسفند 1391

روزهای اساس کشی..

سلام پسرم قند عسلم شیرو شکرم دردات ب سرم .. دیروز اساس کشی کردیم مامان جونم. ولی هنوز کامل وسایلامون رو نچیدیم.. چون خیلی بابا پیمان و مامان فرشته کار انجام دادن. من و تو هم شب رفتیم موندیم خونه عمو سامان اینا ومیخواستیم دیر وقت برگردیم بیاییم خونه که زن عمو اینا نگذاشتن ما بریم. خلاصه این که من و پسرم پارسا اولین بارو اولین شبی بود که تنها جایی موندیم. بدون بابایی. بابا پیمان یه سر اومد دنبالمون و با عمو اینا رفتیم خونه رو یه سری بزنیم از اونجا هم اومدیم خونه مامان فرشته اینا تا ایشالا خونه چیده بشه و ما برگردیم خونه ی خودمون ب امید خدا..ولی وقتی یه سر رفتیم اونجا مامانی وقتی تو رو دید انگار سرشار از انرژی شد.دلش نمیخوا...
19 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق برفی می باشد